تبليغاتX
پابرهنه


شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
 شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه

 و روزها اين چنين مي گذرند ... تا ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 17:7  توسط پابرهنه  | 

پیرمرد آبله رو، صبور و آروم واساده بود و اطرافش همه گريه مي كردن! صحنه‌ي عجيبي بود. اول صبی جوونش وقتی داشته می اومده خونه خوابش برده بود و کوبیده بود به ماشین روبه رویی و جادرجا مرده بود.
حالا پیرمرد دستاشو از جلو به هم گره كرده بود و جلو در خونه اش چش دوخته بود به زمين.  مهمونا یکی بعد از دیگری وارد می شدن و با گریه و زاری به حاجی تسلیت می گفتن

اینایی که گفتم یکی از غصه هاش بود. همون وقتا بود که بانكم به خاطر بدهي می خواس خونشونو  بفروشه!! از اون ور شرداری مغازشو پلم کرده بود
اون يكي پسرش هم كه عقب مونده بود اون ورتر مي زد تو سرشو گريه مي كرد.

اما بازم اون مث كوه صبور و آروم واساده بود. تا غروب كه رفتن جسد جوونشون رو خاك كردن و برگشتن. 

 نزديكاي غروب رف كه يه كم استراحت كنه. چن دیقه نگذشته بود كه يكي اومد تو گوش برادرا يه چيز پچ پچ كرد و اونا هم هراسون رفتن پيش پيرمرده.

زيربغلهاشو گرفته بودن و اووردنش. تو اون چن دقه انقد گريه كرده بود كه تمام صورتش خيس بود و نمي تونست حرف بزنه. به زور و در حين ناله تمام مصائبي كه از بچگي سرش اومده بودو شماره كرد و در آخر گفت كه يه شب خواب ديده بود كه بهش يه جوبو نشون دادن و ازش می خوان که بپره ولی اون با این که ترسیده بوده وقتی می پره احساس راحتي زيادي می کنه.  علتو می پرسه که می گن "تموم شد و تو مردي!!"

اینو از وبلاگ قبلیم برداشتم البته اصلاح شده.

+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 16:59  توسط پابرهنه  | 

الو ...؟
من حالم این جا خوب نیست.
صدام می آد؟
می دونم که اشتباه از من بود
اینم می دونم که حتی الانم مقصرم
اما بدون تو نمی تونم ادامه بدم

نمی گم رفتارامو فراموش کنی اما فقط کمی به من نگاه کن
همین!

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 12:22  توسط پابرهنه  | 

من از آن روز كه در بند تو ام آزادم...
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 17:15  توسط پابرهنه  | 

هر انسانی با تولد خود از بهشت هبوط می شود و جالب است که از ابتدا ، با تکیه به پدر، مادر و هر آغوش گرمی نشان می دهد که مامن و تکیه گاه واقعی که خداوند است را با دیگران اشتباه می گیرد و این است که انسان ظلوما جهولا متولد می شود و راه درازی دارد تا آنچه باید بفهمد.

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 13:59  توسط پابرهنه  | 

حق انتخاب آدم ها محدود به مسیرهایی است که تقدیر در برابر آنها قرار می دهد و متاسفانه به صورت کاملا طبیعی و به خاطر منابع محدود در این دنیا این مسیرها کم اند.

داستان بغرنج تر می شود آنجا که انسان دقیقا همانی را می خواهد که نمی تواند داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 19:8  توسط پابرهنه  | 

در انتهای منشاء و کانون خواسته هام انگار تغییراتی ایجاد شده یعنی امیدوارم این اتفاق افتاده باشه.
+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 15:3  توسط پابرهنه  | 

وقتی آدم احساس کنه که بعد از مدت های زیادی تلاش و کوشش هیچ اعتمادی جلب نکرده و انگار نه انگار! خب خسته می شه.

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 15:29  توسط پابرهنه  | 

شنیدم که محققی ماده ای از گیاهان برای افزایش عمر پیدا کرده است. ارزش این ماده چقدر است و آیا کسانی هستند که فکر کنند با این ماده تضمینی برای عمر بیشتر پیدا کرده اند؟ در حالی که عمر انسان با کوچکترین اتفاقی خیلی راحت تمام می شود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 10:55  توسط پابرهنه  | 

خدایا تو می دونی ما ایسنایی ها تنها تر از همیشه فقط دستمون به سوی تو درازه.
متن زیر رو از وبلاگ یکی از همکاران ایسنایی برداشتم:

خدانگهدارت ایسنا
پروردگارا! تو دانايي بر همه آنچه اتفاق مي‌افتد و خواهد افتاد. تو بزرگي و بزرگيت وصف ناشدني. تو انديشه‌اي و آگاه بر همه هست و نيست. تو را دوست مي‌دارم چون همواره خير مرا خواسته‌اي و در راه‌هايي كه به خودت منتهي مي‌شده هدايت كرده‌اي. تو را سپاس مي‌گويم كه از بدي‌ها بر حذر مي‌داري و به نيكي‌ها رهنمون.
امروز اندكي از دست اين دنيا و دنيا پرستانش مكدر شده‌ام و چاره‌ام تنها تويي و تو. مي‌خواهم با تو از كژي‌ها بگويم و از عده‌اي از انسان‌هاي كم فهم به تو شكايت ببرم.
اين روزها آنچه بر ايسنا مي‌گذرد را تو خود بهتر مي‌داني اي داناي بزرگ. اين روزها رنگ سبز رنگ در ايسنا را دوباره نقاشي مي‌كنند و جلايش بيشتر شده. هماني دري كه شش سال پيش مرا از آن به داخل هدايت كردي تا در محيطي بياموزم و فعاليت كنم كه بدرستي خود بر چندوچون كارش آگاه بودي و هستي.
يادت هست روزهايي را كه بچه‌ها با وضو سر كار مي‌آمدند، روزهايي را كه آن يكي ساعت‌ها بدون اينكه كارت زده باشد كار مي‌كرد، روزهايي كه آن ديگري بدون چشم‌داشتي و تنها به خاطر تو و به خاطر اينكه نام دانشگاه و جهاد و حضرت امام بر پيشاني ايسنا بود تلاش مي‌كرد و دم از حقوق و مزايا نمي‌داد... چه مي‌گويم...؟
پرودگارا! گناه‌كاريم و خطاكار و پر از تقصير و تو نيز بر آنها آگهي. مي‌دانم تنبلي‌ها و سستي‌هاي ما را به ياد داري و گله‌مندي، مي‌دانم كه در اين سال‌ها و در كسوت يك اطلاع‌رسان بسيار اشتباه و خطا داشته‌ام اما به ستارالعيوب بودنت قسم كه جز سهو چيزي نبوده و عمدا نخواسته‌ايم كه كسي را برنجانيم و بيازاريم اما ....
اما امروز متهم به آنچه مي‌شويم كه دست‌كم در يكي دو سال گذشته مواظب بوده‌ايم به آن دچار نشويم. امروز با افرادي مواجهيم كه عقلشان در چشمان‌شان و عمل‌شان در زبان‌شان است.
الهي از شيطان‌هاي روزگار به تو پناه مي‌بريم. از مديران ميز پرستي كه به خاطر ماندن به هر قيمتي حتي حاضرند ايسنا را قرباني كنند. ايسنايي كه به گفته مديران بزرگوار قديم و جديد قطعي‌اي از بهشت است. يادت هست آن روزهايي كه مديري به ما گفت اينجا حسينه است و شما بايد سينه بزنيد بدون چشم‌داشت پول و مال و منال؟ سينه زديم و سعي كرديم همواره در راه تو باشيم. آيا اين گونه نبود؟
الهي! شايد بگويي كه راه به خطا رفته‌ايم و امروز بايد عذاب بكشيم اما به عنوان بنده‌اي پر از گناه از تو مي‌پرسم چرا در سال‌هاي گذشته كه به مراتب نقادتر بوديم چنين بر ما فشار نمي‌آمد؟ چرا در دو سال پيش مي‌توانستيم از بدي‌ها و كژي‌ها و نابه‌ساماني‌ها سخن بگوييم و سوال كنيم و طلب سامان‌دهي كنيم اما امروز كه با لحني آرام‌تر سخن مي‌گوييم عده‌اي ما را برنمي‌تابند؟
خدايا!
پناه مي‌بريم به تو از دست دنيا پرستاني كه خود را آويزان به دولت و مجلس و ملت كرده‌اند. دقل‌بازاني كه بسان معاويه و عمروعاص حاضرند براي رسيدن به اهداف خود حتي قرآن را بر سر نيزه كنند. مال‌اندوزاني كه شعار مي‌دهند كه خدمت‌گزاران صديق‌اند و عدالت‌خواه. خدايا اين چه عدالتي است كه نمي‌تواند دشمن نه، حتي رقيب را تحمل كند؟ اين چه عدالتي است كه همه چيز را براي خود مي‌خواهد؟ در كجاي قرآن و عترت آمده اگر كسي خلاف تو حرف زد بايد خفه شود؟
معبودا! به بزرگيت سوگند ياد مي‌كنم كه نه تغيير مديرعامل و نه اخراج من و يا ديگري از ايسنا ناراحتم نمي‌كند اما از چيزي رنج مي‌برم كه خود نيز بر آن آگاهي و آن چيزي نيست جز ادعاي دنيادوستاني كه خود را دوستار و پيرو تو مي‌خوانند اما همه چيز را زير پا مي‌گذارند تا به اهدافشان برسند.
خدايا با تو سخن مي‌گويم و از تو طلب مغفرت مي‌كنم و براي اين ناآگاهان طلب هدايت. نفرين نمي‌كنم چرا كه دست تقدير آنها را بر مسندهاي دولتي و خصوصي و نيمه دولتي گذاشته و چند صباحي كه هستند بايد امورات مردم بگذرد اما هدايتشان كن. شايد در همين روزها اندكي به خود آيند و بينديشند. تو آگاهي كه مي‌ترسم از روزگاري كه نه تنها ايسنا و ايسناييان عددي در مقابل اين دنيا دوستان نباشد بلكه دستشان به به سوي مال و كيان و ناموس ملت دراز شود. چه بسا روزي كه به سبب حضور اين خدانشناسان پاي استعمار و استكبار و ذليليت به اين مملكت باز شود.
خدايا!
باز هم با تو سخن خواهم گفت و اين بار نه در خفا بلكه در بلندي‌ها و عمومي‌ها. فرياد مي‌زنم تا همه بشنوند. امروز حاضرم چوبه دار را بر دوش بكشم اما زير بار ظلم و زور نروم. خدايا، مديران ميز پرست كوته فكر را هدايت فرما، پروردگارا شر شيطان‌ها و الياس‌هاي خوش‌سيما و دبيران كوتوله را از سر اين ملت كم كن. خدايا همه ما را بيامرز و نگهدار ايسنا باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 17:16  توسط پابرهنه  |