|
تخیل دنیای واقعیت های آمیخته با آرزوهای انسانی است. به همین دلیل اجزای دنیای خیالی همه ریشه در واقعیت ها دارند. خیلی موجودات که در دنیای واقعی وجود ندارد در نتیجه دنیای تخیل هم به آن راهی ندارد به عبارتی حدس می زنم مفاهیم و موجوداتی هستند که نه در خیال ما هستند و نه در اطراف ما. اما گاهی محاسبات ذهن و فلسفه ی ما حضور آنها را حدس می زند. چگونه می توان از این موجودات و مفاهیم کسب اطلاع کرد؟ + نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر1384 16:47 توسط پابرهنه |
آهای! ولی عزیزکم! یه فکری بکن! + نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1384 15:4 توسط پابرهنه |
دست خودم نيست كه از بعضي محيط هاي انساني و بعضي كارا بدم مي آد گاهي خيال مي كنم كه از يه جنس ديگه هستم و هر چي تلاش كنم كه به اين مجامع نزديك بشم هم ديگرانو خسته مي كنم و هم خودمو مي شكنم. اون دريايي كه من يكي از قطره هاشم كي مي خواد منو ببلعه؟ + نوشته شده در دوشنبه 25 مهر1384 19:43 توسط پابرهنه |
نکته قشنگی که چن روزیه بهش فک می کنم اینه که طنز کاریکاتور چهره واقعی جامعه ست. + نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1384 21:37 توسط پابرهنه |
درست همون جا كه فك مي كني باران عشق مي باره. آسمون دست خالي زل مي زنه تو چشت!! نمي دونم كفر كدوم گياه و يا عدم درك چه نكته فهميدنيه كه اين قد حال منو بد كرده. + نوشته شده در جمعه 22 مهر1384 20:16 توسط پابرهنه |
گاهی چقد احمقانه اس که همه به هم دروغ می گن اما طی یک توافق احمقانه تر همه وظیفه دارن دروغای هم دیگه رو باور کنن!
پ.ن: از گفتن این که بچه پایین شهرم و خونه مون یه جای فقیر نشینه هیچ وقت هراس نداشتم. به همین دلیل خیلی از بی محلی های دل شکن علی رغم درد آور بودن برام عادی شده + نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1384 22:37 توسط پابرهنه |
بزرگترین عامل بازدارنده برای مقابله با جنایات فهموندن این مساله است که جنایت بدون مکافات در عالم هستی وجود نداره. + نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1384 16:36 توسط پابرهنه |
خسته شده بودم. پیشونیم عرق سردی داشت. همین طور که با بی حوصلگی اطرافمون نیگا می کردم. دیدم یکی نزدیک اومد که به نظرم خیلی آشنا بود. - سلام من شما رو جایی ندیدم. دستمو گرفت. پا شدم یه کم سخت بود ولی به هر حال باهم رفتیم. «و این چنین بود که از خانه ای دیگر در این جهان صدای شیون برخاست و یکی دیگر پر کشید.» + نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1384 22:6 توسط پابرهنه |
تعلقات وقتی دست از سر آدم بردارن شاید بشه مجالی واسه پرواز پیدا کرد. پروازی تا اوج آزادی و رهایی. پ.ن: ماه رمضون خیلی قشنگه و من که هیچ کار قشنگی نکردم احساس قشنگی دارم. + نوشته شده در یکشنبه 17 مهر1384 16:38 توسط پابرهنه |
اشک تو چشام حلقه زده بود به اون که تند و تند داشت ساکشو می بست نگا کردم دیگه نگاه های التماس آلوده ی من اثری نداشت. شاید حق داشت ولی من تو اون روزای غم انگیز خیلی ازش غفلت کرده بودم و شایدم همون طوری که پتک منطقشو می کوبید تو مغزم درست می گفت و برام هیچ اهمیتی نداشت. ولی من از آینده بدون اون می ترسم! پ.ن: این روزا احساس عجیب و شعف انگیزی دارم فک می کنم خفته ای پس از ده ها سال در اعماق وجودم در حال بیدار شدن است. + نوشته شده در شنبه 16 مهر1384 16:53 توسط پابرهنه |
ماه رمضون شرو شده می گین این ماه سر سفره خدا مهمونیم ولی مگه ماه های دیگه مهمونش نیستیم؟ پس پس فرق اینا چیه؟ + نوشته شده در جمعه 15 مهر1384 6:33 توسط پابرهنه |
دکتر ابوالفضل فاتح ایسنا رو به خاطر ادامه ی تحصیل ترک کرد امروز کمتر ایسنایی بود که اشک نریزه و این در جامعه ما نامتعارفه که یه مدیر این قد بین کارمندانش محبوبیت داشته باشه. فاتح بهترین مدیر و یکی از نمونه های انسانیت بود که تو عمرم دیدم و همیشه به کار کردن تو زیرمجموعه ای که اون مدیرشه افتخار می کردم. امروز همه از خوبی های ایسنا و دکتر فاتح می گن ولی ما که خودمون تو مجموعه بودیم می دونیم کیا تا دیروز به ما سنگ می زدن و کیا الان هم دارن ما رو مسخره می کنن بزرگترین خدمتی که می شه به دکتر فاتح کرد اینه که ایسنا با تمام قدرت حرکت کنه تا چشم اونایی که تو این چن روز تو ایسنا دنبال تفرقه می گردن کور شه. + نوشته شده در شنبه 9 مهر1384 13:39 توسط پابرهنه |
وقتی یه نخ گیرت می آد که با اون به کلبه مخوف رازهایی راه پیدا می کنی که سه سال دنبالش بودی چه حسی پیدا می کنی؟ وقتی تصویر محو که رو یه آینه پر از زنگار برات رازی ناگشوده جلوه می کرد بعد از سالها یه دفعه شفاف جلوت هویدا می شه چه حالی می شی؟ پ.ن: دوس دارم هر چی زودتر ویزام اوکی بشه و برم. البته رفتن شکوهمند. + نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1384 16:28 توسط پابرهنه |
پیغوم پسغومای زیادی واسم فرستاده. این آخرا حرفش بو تهدید می ده بد باام بازی می کنه اگه یه کمی بفهمه که دلم پیش یکی دیگه همه اسباب اثاثیه مون می ریزه بیرون اصنم رحم نمی کنه. ولی اگه قربون صدقش برم خیلی مهربون می شه. خداییشم تو هیچ چی کم نذاشته. پ.ن۱: مرا گوید مرو هر سو پ.ن۲: از شلوغیا جدیدا بدم می آد. + نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1384 20:48 توسط پابرهنه |
بچه که بودیم به نظرمون خوشبختترین اونی بود که اسباب بازی های بیشتری داشت. + نوشته شده در سه شنبه 5 مهر1384 19:45 توسط پابرهنه |
|