|
خارهای سر راه «در زندگی زخم هایی است که مانند خوره آدم را می خورد» هر روز صب پابرهنه به زخم کهنه وجودش نگاه می کنه. «چقدر باید برای این مکعب سیمانی پرداخت؟
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1384 17:50 توسط پابرهنه |
پابرهنه بازم یادش افتاد که نباید به کسی دل ببنده.
اما پابرهنه از این اشتباهات زیاد انجام داده و هیچ وقتم این عادت بدشو نمی تونه فراموش کنه. پابرهنه برای صدمین بار یادش افتاد که نباید به کسی دل بده. *** راستی! پابرهنه امروزو که عید غدیر بود و عید ولایت. به همه دوستداران علی عالی اعلی امیر المومنین تبریک می گه. + نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384 18:55 توسط پابرهنه |
پابرهنه خسته تر از ایناست که به کفش فک کنه. «باید رفت.» اون عجله داره پابرهنه یه شب خواب دید که یه جف کفش رفتن تو پاش! اما دیگه نتونست راه بره. کفشا چسبیده بودن زمین! کفش چیز بدیه نه؟ + نوشته شده در دوشنبه 26 دی1384 17:16 توسط پابرهنه |
پابرهنه بودن قشنگه. تمام آرزوی من رهاییه + نوشته شده در شنبه 24 دی1384 19:25 توسط پابرهنه |
ادامه داستان مرد متفاوت داستان ما هم پذيرفت و از شهر خارج شد. فرداي آن روز وارد شهري شد كه در آنجا حاكمي پرقدرت حكم مي راند در روزهاي بعد درد خود را با مردم در ميان گذاشت. اهالي شهر به او خبر دادند كه حاكم شهر به زودي كارزاري بزرگ با حاكم ديگري خواهد داشت كه اگر وارد آن كارزار شود معناي ترس را به خوبي خواهد فهميد. اين باعث شد كه مرد داستان ما به انتظار كارزار موعود در آن شهر بماند. روز موعود فرا رسيد و جنگ بزرگي عليه دو لشكر آغاز شد . او هم در لشكر براي يافتن ترس آماده شد گفتند در لشكر مقابل پهلواني است كه رويارويي با او تو را به خواسته خود مي رساند اما وقتي به خواستهي خود رسيدي خود را تسليم كن و خود را از مرگ برهان. مرد داستان ما وقتي كارزار شروع شد خود را به مقابل پهلوان رساند و به خاطر نترس بودنش به محابا به او تاخت از قضا آن پهلوان نتوانست در مقابل شجاعت او تاب بياورد و خود را تسليم كرد. او باز هم به ترس نرسيد اما حاكم آن شهر اين بار در جنگ پيروز شد. حاكم از آن مرد خوشش آمد و از او دعوت كرد كه در جشن پيروزي آنها شركت كند اما او كه بسيار مغموم بود داستان خود را براي حاكم و وزير با تدبيرش تعريف كرد. وزير دانشمند به آن مرد اطمينان داد كه دواي دردش را در اختيار دارد ولي بايد مدتي صبر كند. آن مرد هم كه ديد چاره اي ندارد قبول كرد. وزير پس از مشورت با حاكم به او گفت كه در خانه دختري بسيار زيبا رو دارد و تمايل دارد كه آن دخترك را به عقد مرد نترس داستان ما در آورد. اما آن مرد مي خواست در سفر به ترس برسد و به همين دليل مخالفت كرد اما با اصرار حاكم و وزيرش قرار شد يك بار دخترك را ببيند و بعد اگر خواست برود. فرداي آن در ضيافتي وقتي آن دختر زيبا رو را ديد براي مدتي هدف خود را فراموش كرد و خواستهي وزير را پذيرفت و داماد وزير شد. پس از مدتي زندگي با همسرش باز هم گم شدهي اش را به ياد آورد و مغموم شد . اما همسرش هم مانند پدر او را به صبر فراخواند و او هم با اين كه اين كار برايش سخت بود پذيرفت. روز ها پشت سر هم مي آمد و مرد داستان ما هر روز غمزده تر از ديروز مي شد . حالا ديگر چند فرزند هم داشت اما همچنان ترسي در وجود خود نداشت. همسرش پس از مدتي كه غمزدگي همسرش را تحمل مي كرد روزي به او گفت كه غم زدگي طاقت از او و فرزندانش ربوده است اما مرد برآشفت. چرا كه با اين هدف او تن به ازدواج و ماندگاري در شهر داده بود. پس از مدتي بگو مگوي آن مرد و همسرش. آندو مدتي باهم قهر بودند . زن وقتي ديد كه آن مرد قصد فراموشي هدف خود را ندارد . كودكانش را برداشت و به خانه پدرش كوچ كرد. به مرور غم دوري از زن و فرزند به غصه هاي قبلي اش افزوده شد به پيش همسرش رفت و خواستار بازگشت وي شد ولي در كمال تعجب ديد كه همسرش ديگر قصد بازگشت ندارد و مي خواهد براي هميشه متاركه كند. هر چه اصرار كرد اثري نداشت. به پيش وزير رفت و از او خواست كه دخترش را براي بازگشت به خانه همسر مجاب كند اما وزير با دخترش هم نظر بود . شكايت به حاكم برد كه حاكم هم بر آشفت و دستور اخراجش از شهر را صادر كرد. او را از شهر بيرون انداختند. در كنار دروازه ورودي به شهر هر چه در كوفت كسي جواب نداد. ياد همسر و فرزندانش افتاد و اين كه نمي توانست آنها را ببيند او را هراسناك كرد. دست و پايش شروع به لرزيدن كرد و از شدت ترس و لرز بر زمين افتاد. پس از مدتي همسرش را بر سر بالين خود در خانه يافت اين بار خوشحال بود و از همسرش سپاسگذار. چرا كه او را به هدف رسانده بودند. پ.ن۱: چيزي شبيه اين داستان رو معلم سال دوم راهنماييمون از يه كتاب عربي برامون تعريف كرد . پ.ن۲: نگاه كنيد مي بينيد اين داستان همه ماست. + نوشته شده در دوشنبه 12 دی1384 19:24 توسط پابرهنه |
روزی روزگاری مردی در شهری زندگی می کرد که از هیچ چیز نمی ترسید. نترسیدن وی تفاوتی آشکار با تمام مردم داشت و این تفاوت! آزاردهنده بود. اهالی شهر به او پیشنهاد دادند که شبی را در خرابه ای که می گفتند جن زده است بگذراند که او هم پذیرفت. شب هنگام در آن خرابه صداهای عجیبی شنید ولی ترسی در خود احساس نکرد و صداها وقتی او را متفاوت از دیگران و نترس یافتند. به حربه های دیگری برای نجات سکوت و آرامش خرابه دست نخورده ی خود، روی آوردند که ثمری نداشت و آن مرد همچنان نترسید. بالاخره اهالی نگون بخت آن خرابه که با حربه های ترساننده خود، راه را برای حضور اغیار به آن جا بسته بودند از خفا بیرون آمدند و علت تفاوت آن مرد را از او جویا شدند. وقتی که فرد متفاوت داستان، درد خود را برای آنها بازگو کرد. به او پیشنهاد دادند که شبی را در کنار مردگان قبرستان بگذارند و به مرگ و جهان پس از مرگ بیندیشد که او هم پذیرفت. شب هنگام وقتی که هفت نفر یاغی توسط داروغه در قبرستان بر سر دار با باد تکان می خوردند مرد داستان ما به قبرستان رفت. وقتی هوا سرد شد آتشی بر افروخت و مردگان برسر دار را در کنار آتش نشاند تا مگر آنها هم به همراه وی گرم شوند. اما نه آتش به مردگان گرمی داد و نه مردگان ترسی در دل او ایجاد کردند. صبح دلخور و رنجور به شهر برگشت. اهالی شهر که خود را ناتوان از درمان او یافتند پیشنهاد دادند که مرد نترس داستان ما به مسافرت برود تا شاید در سفر ترس را تجربه کند ... ادامه دارد ... + نوشته شده در شنبه 10 دی1384 19:32 توسط پابرهنه |
|