تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

قطره بارانم ...
از تبار نورس امیدوارانم
...
عاشق هر ذره از این خاک ایرانم
قطره بارانم.

اول صب وقتی که هنوز تو خواب و بیداری بودم یه ماشین وقتی صدای ضبطشو بلند کرده بود این ترانه ازش به گوش می رسید.

تو یه لحظه بدنم مور مور شد و احساس علاقه خیلی شدیدی به ایران پیدا کردم و تمام وجودم شد عشق به وطن. داشتم تصور می کردم که اگه یه روز خدای ناکرده کشورمون به اشغال در بیاد بی هیچ ترسی و تنها برای آزادی ایران - که اتفاقا در مذهب ممدوح شمرده شده - تا اخرین قطره خون با اشغال گران مبارزه خواهم کرد.

ما شاید اعتراض به خیلی رفتارهای حکومت داشته باشیم که داریم اما هیچ وقت هم اجازه نمی دیم که کشورمون زیر چکمه بیگانگان از هر نوعی چه دموکراسی خواه و چه دیکتاتور بره.
تو اون وقت به این موضوع فک می کردم که در برابر بیگانگانی که از ما خیلی زورشون بیشتره چه کنیم تا ایران عزیزمون مورد تعرض قرار نگیره.

+ نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385 18:17 توسط پابرهنه |


حوصله تعریف کردن ازخودمو ندارم و الانم نمی خوام این کارو بکنم اما برا یه نفر و فقط یه نفر دارم اینو می نویسم
کسایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن از زبون کم نمی آرم.
وقتی عرصه متلک پرانی و کنایه زدن باز بشه کسی دنبال حرف حق نمی گرده و طبیعیه که کوچکترین چیزی بتونه دستمایه یه نیش آبدار بشه.
منم تو این مواقع کم نمی آرم ولی خدا خودش شاهده که هرگز از این کار خوشم نمی اومد و سعی کردم تا جایی که ممکنه این کارو نکنم.
اما در برابر متلک گویی و حرف های نیش دار زدن یکی که مطمئنی ظرفیت شنیدن تو تا تیکه رو نداره و هی نیش می زنه. تحملم حدی داره.
چن روزه که دارم تحمل می کنم و احساس می کنم اگر کوتاه بیام ادامه پیدا میکنه و این اصلن درست نیست. پس مطمئن باش چیزیایی بلدم بگم که از حرف زدنات پشیمون بشی!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385 20:38 توسط پابرهنه |


شاید خوندن این پست چن ثانیه بیشتر طول نکشه ولی می دونید تو این چن ثانیه چه اتفاقاتی در جهان می افته؟

شاید تو این چن ثانیه کودکی خاک سیاه یتیمی رو سرش الک می شه در حالی که اون هنوز خبر نداره و به زودی خبردار خواهد شد
شاید تو این چن ثانیه های کسی بدون هوی می مونه و جسمش بدون جون.
شاید دخترکی تو همین چن ثانیه پس از تجاوز در حلقه سخت دستان یه نامرد نفسهاش به شماره می افته و چشماش برای همیشه بسته می شه
شاید تو همین چن ثانیه یه از خدا بی خبر از روی تخته پاره ها آبروی یه مومن دیگه رو می بره
شاید یه زندانی تو زندانش یه خط دیگه رو دیوار می کشه تا سال و ماه از یادش نره.

شایدم یکی داره خوشبختیشو بی اندازه لذت می بره.

تو همین چن ثانیه.

+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385 3:46 توسط پابرهنه |


سحرا خیلی کیف می ده که بری تو خیابونا و ببینی که خورشید چطور تاريكيو از کوچه خیابونا جارو می کنه. اما یه چیزی منو همیشه اول صبحها غمگین می کنه.

دلتنگی

شاید بدونم دلتنگ چی می شم شایدم ندونم. آدمایی هستن که سحرا اگه تو خیابون باشم دلم واسشون تنگ شه اما دلتنگی صبح انگار چیزی فراتر از اين جور چيزاست.

صبح وقتی اکثر مردم خوابن خیلی می چسبه که تو خیابونا راه بری و اشعار دلتنگی زمزمه کنی و دلتنگ چيزي و كسي باشي كه شايد نشناسيش و شايد ندوني چيه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385 9:33 توسط پابرهنه |


دیروز تو اداره مون به صورت اتفاقی متوجه تغییری شدم که شاید اگه خودم توجه نمی کردم نمی فهمیدم. چیزی که منو ناراحت کرد این بود که تغییری در شرح وظایف من اتفاق افتاد که فارغ از خوب یا بدیش آخرین کسی بودم که از اون خبردار می شدم.

احساس له شدگی داشتم و نتونستم به کارم ادامه بدم. و باز هم ویروس تغییر تو وجودم فعال شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385 0:6 توسط پابرهنه |


خدای من!
هر وقت از تو چیزی یا کسی رو خواستم دلم لرزیده چون احساس می کردم در قبالش یکی یا یه چیه دیگه رو ازم می گیری اما الان می خوام یه چیزی بخوام که فک کنم خواسته کاملیه.
من این بار از تو خوشبختی به معنای دقیق کلمه رو می خوام.
خدایا! دلمو آروم کن...
پ.ن: هیچ ربطی نداره ولی امروز دهکده تاریخی و شگفت انگیز کندوان در اطراف تبریزو دیدم که بعدا در موردش واستون می نویسم

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385 15:50 توسط پابرهنه |


غروبا خیلی غم انگیزه. اگه دلت تنگ باشه. این روزا چیز جدیدی یاد نمی گیرم و این داستانو خیلی غم انگیزتر می کنه. احساس می کنم عمرم داره لحظه به لحظه از دست می ره و نمی تونم از اون استفاده کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 19:40 توسط پابرهنه |


حالا تبریز هستم. شهر زیبایی که خیلی دوست داشتم یه مدتی توش باشم. حالا اینجام و قراره تا چن روز آینده تبریز باشم. روزام خوبه؟ نمی دونم یا نمی تونم بگم. {...}

+ نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385 13:56 توسط پابرهنه |


قلبشو نشون داد که چاک چاک بود

- این چاک علاقه شدیدی بود که به خواهرم داشتم ولی اون هیچ وقت نفهمید.
این شکاف بزرگ که می بینی عشق عمیقم به مادرم بود که چن وقت پیش عمرشو داد به شما.
این چاک هم مربوط به همسر اولمه که وقتی دید عرضه پول درآوردن ندارم طلاقشو گرفت و رفت. خیلی دوستش داشتم اما افسوس ...
اینو که می بینی؟  مال حوونیامه . دخترکی که خیلی دوستش داشتم ولی با وجود علاقه ای که بهش داشتم رک و راست بهم گفت که نسبت بهم هیچ حسی نداره. این چاک خیلی درد داشت الانم گاهی درد می کنه.

...و هزاران چاک دیگری که در قلبش بود

بهش گفتم اینایی که دوستشون داشتی و هیچ کدوم نیستن جز درد عمیق تو وجودت چی به جا گذاشتن؟ چرا  عشق می ورزی وقتی که فایده ای نداره؟
همین فلانی که این قد سنگشو به سینه می زدی دیدی چه طور نارو زد؟

نفهمیدم تو افق دوردست به چی نگاه می کرد که اشک دور چشماش حلقه زد.
دوست داشتن تنها یادگاریه که از عزیزترین موجود زندگیم دارم
وقتی که سرش رو زانوم بود و تو نفس های آخرش ، قلبمو فشرده می کرد. قلبشو نشون داد که چاک چاک بود و بهم گفت:
«اگه می خوای تو اون دنیا پیشم باشی از دوست داشتن و عشق ورزیدن هرگز نترس»
«به دنبال زیبایی بگرد و اون شکار کن و صاحبشو دوست داشته باش. هر چند که صاحبش تو رو دوست نداشته باشه. به کسانی که عشق تو زندگیشون معنی نداره. رحم کن»
«سعی کن عشق محور زندگیت باشه و مبادا اونو کالای زینتی بدونی؟»
«می خوام با قلب مالامال از عشق به خوبیهای هر کسی که دیدی و چاک چاک از درد عشق تو اون دنیا بیای پیشم»

گفتم آخه عزیزم تو اگه این طوری زندگی کنی که ضرر می کنی؟
یه نگاه سردی بهم کرد و گفت :دلم خیلی تنگ شده. دعا کن که هر چه زودتر تموم شه و منم پیش عزیزم رو سفید باشم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385 14:1 توسط پابرهنه |


بندرعباس هوای خوبی داره - البته تو یکی از بهترین هتل هاش -

الان تو لابی هتل نشستم و چیزی جز یه استراحت کوتاه و پس از آن تکرار مکررات قبلی نمی خوام کاری انجام بدم.

نمی خوام بگم غم انگیزه چون نیست اما احساس خوشحالی هم ندارم.

یه چیزایی که نمی تونم بگم تو زندگیم هنوز کمرنگه.

+ نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385 15:38 توسط پابرهنه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک گزارش تکان دهنده
گروه خبري ايرسا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


آرشیو موضوعی

دلتنگي ها
اجتماعي
شبيه داستان
شاید بی ربط
شبیه فلسفه و تحلیل
سوال
تراوشات ذهن
شعر


پیوندها

ثنا
يامور
پادبير
واگويه
هستي
دولتمند
آواز بلند
گزارش
چاي تلخ
ببين و برو
شهر سايه
محمد تاجيك
هستيا من
شكلات تلخ
سياه مشق
حيات خلوت
دفتر خاطرات
نان سال‌هاي جواني
آني شرلي و كرگدن
مطالعات رسانه‌اي
ايستگاه اتوبوس
انگشتان جوهري
فصل پنجم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin