|
قطره بارانم ... اول صب وقتی که هنوز تو خواب و بیداری بودم یه ماشین وقتی صدای ضبطشو بلند کرده بود این ترانه ازش به گوش می رسید. تو یه لحظه بدنم مور مور شد و احساس علاقه خیلی شدیدی به ایران پیدا کردم و تمام وجودم شد عشق به وطن. داشتم تصور می کردم که اگه یه روز خدای ناکرده کشورمون به اشغال در بیاد بی هیچ ترسی و تنها برای آزادی ایران - که اتفاقا در مذهب ممدوح شمرده شده - تا اخرین قطره خون با اشغال گران مبارزه خواهم کرد. ما شاید اعتراض به خیلی رفتارهای حکومت داشته باشیم که داریم اما هیچ وقت هم اجازه نمی دیم که کشورمون زیر چکمه بیگانگان از هر نوعی چه دموکراسی خواه و چه دیکتاتور بره. + نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385 18:17 توسط پابرهنه |
حوصله تعریف کردن ازخودمو ندارم و الانم نمی خوام این کارو بکنم اما برا یه نفر و فقط یه نفر دارم اینو می نویسم + نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385 20:38 توسط پابرهنه |
شاید خوندن این پست چن ثانیه بیشتر طول نکشه ولی می دونید تو این چن ثانیه چه اتفاقاتی در جهان می افته؟
شاید تو این چن ثانیه کودکی خاک سیاه یتیمی رو سرش الک می شه در حالی که اون هنوز خبر نداره و به زودی خبردار خواهد شد شایدم یکی داره خوشبختیشو بی اندازه لذت می بره. تو همین چن ثانیه. + نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385 3:46 توسط پابرهنه |
سحرا خیلی کیف می ده که بری تو خیابونا و ببینی که خورشید چطور تاريكيو از کوچه خیابونا جارو می کنه. اما یه چیزی منو همیشه اول صبحها غمگین می کنه.
دلتنگی شاید بدونم دلتنگ چی می شم شایدم ندونم. آدمایی هستن که سحرا اگه تو خیابون باشم دلم واسشون تنگ شه اما دلتنگی صبح انگار چیزی فراتر از اين جور چيزاست. صبح وقتی اکثر مردم خوابن خیلی می چسبه که تو خیابونا راه بری و اشعار دلتنگی زمزمه کنی و دلتنگ چيزي و كسي باشي كه شايد نشناسيش و شايد ندوني چيه. + نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385 9:33 توسط پابرهنه |
دیروز تو اداره مون به صورت اتفاقی متوجه تغییری شدم که شاید اگه خودم توجه نمی کردم نمی فهمیدم. چیزی که منو ناراحت کرد این بود که تغییری در شرح وظایف من اتفاق افتاد که فارغ از خوب یا بدیش آخرین کسی بودم که از اون خبردار می شدم.
احساس له شدگی داشتم و نتونستم به کارم ادامه بدم. و باز هم ویروس تغییر تو وجودم فعال شد. + نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385 0:6 توسط پابرهنه |
خدای من! + نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385 15:50 توسط پابرهنه |
غروبا خیلی غم انگیزه. اگه دلت تنگ باشه. این روزا چیز جدیدی یاد نمی گیرم و این داستانو خیلی غم انگیزتر می کنه. احساس می کنم عمرم داره لحظه به لحظه از دست می ره و نمی تونم از اون استفاده کنم. + نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 19:40 توسط پابرهنه |
حالا تبریز هستم. شهر زیبایی که خیلی دوست داشتم یه مدتی توش باشم. حالا اینجام و قراره تا چن روز آینده تبریز باشم. روزام خوبه؟ نمی دونم یا نمی تونم بگم. {...} + نوشته شده در دوشنبه 13 شهریور1385 13:56 توسط پابرهنه |
قلبشو نشون داد که چاک چاک بود
- این چاک علاقه شدیدی بود که به خواهرم داشتم ولی اون هیچ وقت نفهمید. ...و هزاران چاک دیگری که در قلبش بود نفهمیدم تو افق دوردست به چی نگاه می کرد که اشک دور چشماش حلقه زد. گفتم آخه عزیزم تو اگه این طوری زندگی کنی که ضرر می کنی؟ + نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385 14:1 توسط پابرهنه |
بندرعباس هوای خوبی داره - البته تو یکی از بهترین هتل هاش -
الان تو لابی هتل نشستم و چیزی جز یه استراحت کوتاه و پس از آن تکرار مکررات قبلی نمی خوام کاری انجام بدم. نمی خوام بگم غم انگیزه چون نیست اما احساس خوشحالی هم ندارم. یه چیزایی که نمی تونم بگم تو زندگیم هنوز کمرنگه. + نوشته شده در شنبه 4 شهریور1385 15:38 توسط پابرهنه |
|