تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد،
تو او را خراب کردی، 

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستی،

عشق هر کسی را که به دل گرفتم، 
تو قرار از من گرفتی،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی،
برای دلم امنیتی به وجود آورم،
تو یکباره همه را برهم زدی،

و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،
تا هیچ آرزویی در دل نپرورم 
هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم....

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم
و به جز تو آرزویی نداشته باشم،
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، 
و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... 
خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم." 

 شهید چمران

 

+ نوشته شده در جمعه 28 تیر1387 15:15 توسط پابرهنه |


خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
به هواي سر كويش پر و بالي بزنم

آدم وقتي از يه سني بگذره احساس مي كنه دنيا ديگه چيزي واسه تماشا نداره.

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 15:2 توسط پابرهنه |


شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
 شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه
شنبه یکشنبه دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنج‌شنبه جمعه

 و روزها اين چنين مي گذرند ... تا ... 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 17:7 توسط پابرهنه |


الو ...؟
من حالم این جا خوب نیست.
صدام می آد؟
می دونم که اشتباه از من بود
اینم می دونم که حتی الانم مقصرم
اما بدون تو نمی تونم ادامه بدم

نمی گم رفتارامو فراموش کنی اما فقط کمی به من نگاه کن
همین!

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 12:22 توسط پابرهنه |


امروز هم خوشحالم هم غمگین!
خوشحالم چون خطر شاید برای مدتی و شاید هم برای همیشه از سر ایسنای عزیزمون گذشت.

اما غمگینم چون یه برادر بزرگ تو اداره مونو از دست دادم. کسی که تو این چن سال همیشه از یاری و کمک هاش استفاده کردم. امیدوارم هر جا که هست خوب و خوش و سلامت بمونه.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385 20:33 توسط پابرهنه |


تو زندگی گذرگاه های خطرناکی هست که اگه از اونا بتونی رد بشی هنرمندی! منم الان تو یکی از اون گذرگاه هام.

جالبه که نمی دونم که عبور از گذرگاهی که الان توشم چه مفهومی داره!! من متحیرم متحیر.

پ.ن: خیلی کیف می ده که بی هوا به مشهد دعوت بشی

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385 3:57 توسط پابرهنه |


اين مرثيه عظيم كشور ماست كه نسل كساني كه به خاطر دنياي كوچكشان حاضرند آرمان يك ملت را به باد دهند هنوز منقرض نشده است.
اميدوارم كه خداوند مرا در عمل به اين جمله ياري كند كه «هرگز به خاطر ترس از فقر، آرمان خود را فراموش نكنم» آنهايي كه مي خواهند ما را به ترس از دنيايمان ، به بيماري بي آرماني مبتلا كنند ،‌ خيالي عبث دارند.
اين حربه ها براي از ميدان به در بردن افراد ضعيفي مثل خودشان كاراست كه به بوي متعفن دنياي دون حاضرند كيلومتر ها چهار نعل بدوند و به خاطر رسيدن به مقام غلامي كثيف تري از خودشان حاضرند حاصل زحمات مومنانه‌ي جواناني غيور از اين مرز و بوم را به باد دهند.
خداوندا سوداي تو ما را بس است.
عليه نتوكل و اليه انيب

پ.ن: تا اطلاع ثانوي كامپيوتر ندارم و دسترسيم به اينترنت آنقدر محدوده كه شايد بتونم هر چند هفته يه بار فقط بروز كنم. يه اينترنت خيلي ضعيفي هم كه دارم اين امكانو بهم نمي ده كه بتونم در وبلاگ هاي ديگران نظر بذارم. دوستان مرا ببخشند كه به وبلاگشون نمي تونم سر بزنم

+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385 18:16 توسط پابرهنه |


+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385 0:22 توسط پابرهنه |


مي گن ناپلئون در مسير لشكركشيش يه غروب به دهكده اي رسيد و اعلام كرد كه سربازانش در كنار اون دهكده استراحت كنند و فردا صبح دهكده را با خاك يكسان كنند. اهالي اون دهكده كه ديدن به هيچ وجه توان مقابله با ويرانگري ناپلئونو ندارن تنها راهي كه به ذهنشون رسيدن چنگ دعا انداختن به درگاه خداوند بود و آن شب رو فقط و فقط به اميد خدا و كمكش صب كردن. صب باران شديدي باريدن گرفت و سيل راه افتاد و ناپلئون در تكافوي نجات خود و سربازانش حمله به اون دهكده رو فراموش كرد...
پ.ن:‌ اميدوارم كسايي كه خواب چنبره زدن به اداره مونو تو سر دارن هيچ وقت نخوان خوابشونو عملي كنن.

+ نوشته شده در سه شنبه 5 دی1385 15:45 توسط پابرهنه |


هیکل بدریخت و زشتش جلوم وایساده
نمی ذاره ببینم
ببینم اونایی که باید
خوبی های اونایی ازشون خوشم نمی آد

نمی ذاره ببینم
جلوم واساده هر چی می کنم کنار نمی ره
بی اغراق شده یه وقتایی که واقعا بخوام از دستش در برم اما دقیقا همون جایی که فک می کنم نیس بازم جلوم سبز می شه
دیگه خسته شدم

اون همه چیزو واسه خودش می خواد حاضره من بی آبرو بشم و روزم سیاه بشه ولی اون کیف کنه
من باید اعتراف کنم که قدم کوتاهه و انگار قد کوتاهو نمی شه کاریش کرد
خیلی تلاش کردم بلند بشم
خیلی تلاش کردم که یه کم بلندتر از قد فهم خودم بفهمم بلکه آدم بشم ولی انگار شدنی نیست

حالا منم و یه دست بلند به بسوی خدا
امیدی به خودم ندارم به هیچ وجه اما شنیدم خدا می تونه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مهر1385 23:46 توسط پابرهنه |


اگه قرار شد تنها بمونی تو یه پارتی که مخصوص تو برپا شده هم تنها خواهی ماند.
اگه قرار شد نزدیکترین و عزیزترین موجود زندگیتو ازت دور کنن حتی در آغوشت هم که باشه ازت دور میشه. باهم غریبه می شین بی اون که بتونی قدم از قدم برای نزدیک شدن برداری.
اگه قرار باشه اوقاتت به بطالت بگذره با بهترین برنامه ریزی ها و با بیشترین تلاشها هم نمی تونی جلوی از دست رفتن فرصت رو بگیری.
اگه یه غصه گنده به عنوان مقرری برات در نظر گرفتن هرگز نمی تونی اونو تحویل نگیری.

شاید این خیلی ملموس تر باشه که
اگه قرار باشه از گشنگی بمیری میان بهترین تنعمات و با دهانی پر از راحت الحلقوم ها می میری.

خدایا!
چرا این قد ناتوانم؟

می گفت با صبر مشکلت حل می شه منم به همین دل بستم.  

+ نوشته شده در شنبه 1 مهر1385 19:6 توسط پابرهنه |


حوصله تعریف کردن ازخودمو ندارم و الانم نمی خوام این کارو بکنم اما برا یه نفر و فقط یه نفر دارم اینو می نویسم
کسایی که منو از نزدیک می شناسن می دونن از زبون کم نمی آرم.
وقتی عرصه متلک پرانی و کنایه زدن باز بشه کسی دنبال حرف حق نمی گرده و طبیعیه که کوچکترین چیزی بتونه دستمایه یه نیش آبدار بشه.
منم تو این مواقع کم نمی آرم ولی خدا خودش شاهده که هرگز از این کار خوشم نمی اومد و سعی کردم تا جایی که ممکنه این کارو نکنم.
اما در برابر متلک گویی و حرف های نیش دار زدن یکی که مطمئنی ظرفیت شنیدن تو تا تیکه رو نداره و هی نیش می زنه. تحملم حدی داره.
چن روزه که دارم تحمل می کنم و احساس می کنم اگر کوتاه بیام ادامه پیدا میکنه و این اصلن درست نیست. پس مطمئن باش چیزیایی بلدم بگم که از حرف زدنات پشیمون بشی!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385 20:38 توسط پابرهنه |


سحرا خیلی کیف می ده که بری تو خیابونا و ببینی که خورشید چطور تاريكيو از کوچه خیابونا جارو می کنه. اما یه چیزی منو همیشه اول صبحها غمگین می کنه.

دلتنگی

شاید بدونم دلتنگ چی می شم شایدم ندونم. آدمایی هستن که سحرا اگه تو خیابون باشم دلم واسشون تنگ شه اما دلتنگی صبح انگار چیزی فراتر از اين جور چيزاست.

صبح وقتی اکثر مردم خوابن خیلی می چسبه که تو خیابونا راه بری و اشعار دلتنگی زمزمه کنی و دلتنگ چيزي و كسي باشي كه شايد نشناسيش و شايد ندوني چيه.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 شهریور1385 9:33 توسط پابرهنه |


دیروز تو اداره مون به صورت اتفاقی متوجه تغییری شدم که شاید اگه خودم توجه نمی کردم نمی فهمیدم. چیزی که منو ناراحت کرد این بود که تغییری در شرح وظایف من اتفاق افتاد که فارغ از خوب یا بدیش آخرین کسی بودم که از اون خبردار می شدم.

احساس له شدگی داشتم و نتونستم به کارم ادامه بدم. و باز هم ویروس تغییر تو وجودم فعال شد.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385 0:6 توسط پابرهنه |


خدای من!
هر وقت از تو چیزی یا کسی رو خواستم دلم لرزیده چون احساس می کردم در قبالش یکی یا یه چیه دیگه رو ازم می گیری اما الان می خوام یه چیزی بخوام که فک کنم خواسته کاملیه.
من این بار از تو خوشبختی به معنای دقیق کلمه رو می خوام.
خدایا! دلمو آروم کن...
پ.ن: هیچ ربطی نداره ولی امروز دهکده تاریخی و شگفت انگیز کندوان در اطراف تبریزو دیدم که بعدا در موردش واستون می نویسم

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385 15:50 توسط پابرهنه |


غروبا خیلی غم انگیزه. اگه دلت تنگ باشه. این روزا چیز جدیدی یاد نمی گیرم و این داستانو خیلی غم انگیزتر می کنه. احساس می کنم عمرم داره لحظه به لحظه از دست می ره و نمی تونم از اون استفاده کنم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385 19:40 توسط پابرهنه |


تو بت عاشق فروشی
کولی خونه به دوشی

شوق آشیون نداری
عاشقاتو می فروشی

آدم اگه شوق رفتن از جایی به جای دیگه رو داشته باشه هیچ عنصری نمی تونه اونو عاشق و پایبند کنه و به همین دلیل رفتار بیرونی فرد، عاشق فروشی رو تداعی می کنه

یادم می آد تو موشک بارون به دهی رفته بودیم که به هیچ وجه علاقه ای به موندن توشو نداشتم به همین دلیل برام مهم نبود که یکی از افراد اون ده خیلی تلاش می کرد که منو به خودش جلب کنه ولی هرگز نتونست و من در اولین فرصت اونجا رو بدون هیچ سختیی ترک کردم.

هنوز قیافه ی اون که روز سفرم داشت منو ملتمسانه نگاه میکرد تو ذهنم مونده.

حالا فرض کنید کسی تمام نگاهش به اون دنیا باشه هیچ چیزی اونو تو دنیا پایبند نمی کنه و اصن عشق دنیایی براش معنی نداره.

همیشه دوس داشتم این طوری بشم شاید برام یه رویا بشه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد1385 18:37 توسط پابرهنه |


همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي
***
براي دوست داشتنت خيلي تلاش نكردم خيلي راحت در تمام وجودم رخنه كردي فقط اميدوارم كه خودت همه چيزو تموم كني و منو ببري پيش خودت.

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد1384 15:53 توسط پابرهنه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک گزارش تکان دهنده
گروه خبري ايرسا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


آرشیو موضوعی

دلتنگي ها
اجتماعي
شبيه داستان
شاید بی ربط
شبیه فلسفه و تحلیل
سوال
تراوشات ذهن
شعر


پیوندها

ثنا
يامور
پادبير
واگويه
هستي
دولتمند
آواز بلند
گزارش
چاي تلخ
ببين و برو
شهر سايه
محمد تاجيك
هستيا من
شكلات تلخ
سياه مشق
حيات خلوت
دفتر خاطرات
نان سال‌هاي جواني
آني شرلي و كرگدن
مطالعات رسانه‌اي
ايستگاه اتوبوس
انگشتان جوهري
فصل پنجم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin