|
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است،دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشاش دیدم.اصلاَ نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد.هر طور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. ... + نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387 18:27 توسط پابرهنه |
یه ایمیل برام اومده بود که حیفم اومد نخونیدش روزی روزگاری یه قورباغه نشسته بود روی برگ و داشت برای خودش آواز های قشنگ قشنگ (البته به نظر مامانش) میخوند. همینطور که داشت قور قور میکرد و خوش بود یه دفعه چشمش افتاد به یه گاو که اومده بود لب برکه تا آب بخوره. هیبت گاوه چنان گرفتش که آرزو کرد کاشکی اندازه اون باشه، برای همین خودش رو باد کرد و باد کرد. خواهرش که نشسته بود روی یه برگ دیگه (و احتمالا داشت به شوهر آیندش که سوار بر یه گل نیلوفر سفید آخرین سیستم و با سه تا کلید خونه و ماشین و مغازه به طرفش میومد فکر میکرد) یه دفعه چشمش به برادرش افتاد و بهش گفت: وا تو داری چی کار میکنی؟ دادشش بهش گفت میخوام اندازه اون گاوه بشم. بعد با انگشت به طرف گاوه اشاره کرد. بعد از خواهرش پرسید: نظرت چیه الآن اندازش شدم؟ خواهرش گفت: نه هنوز. قورباغه باز هم خودش رو باد کرد. به خواهرش گفت: حالا چطور؟ خواهرش بازم گفت: نه. و این ماجرا اینقدر ادامه یافت و قورباغه انقدر خودش رو باد کرد و باد کرد و باد کرد و باد کرد و باد کرد ........ تا بالاخره ترکید. با خوندن این قصه میشه نتیجه های زیر رو گرفت: 1- تقلید کور کورانه کار کاملا اشتباهیه. خدا به آدم عقل داده تا خودش فکر کنه و خوب و بد امور رو بفهمه، نه اینکه چشماش به دهن آدم ها باشه تا ببینه اونا چی میگن و چی میخوان، صرفا همونا رو انجام بده. 2- خواهران عزیز توجه داشته باشن که تموم زندگی پول و ماشین و 3 تا کلید نیست و این نیست که باعث خوشبختی میشه چیز های دیگه هم تو زندگی مهمند. البته برادران عزیز هم توجه داشته باشن که شما که عرضه ندارین یه لقمه نون بخور و نمیر دربیارین خیلی بیجا میکنین دختر مردم رو بدبخت کنین. 4- اشاره کردن با انگشت به مردم کار بسیار بسیار زشتیه. 5- یک نکته منکراتی: نویسنده داستان هیچ اشاره ای نکرده که قورباغه داشته آهنگ مجاز میخونده یا غیر مجاز. 7- ما همینطور از این قصه نتیجه میگیریم که اگر به گسی گفتن: "هیکل مثل گاوتو ببر کنار!" لزوما بهش فحش ندادن، شاید ازش تعریف کردن و قصد تمجیدش رو داشتن. 8- میگن پشت سر هر مرد موفقی یه زن هست. مطمئنا اگه این قورباغه ی قصه ما نترکیده بود با تشویق های متمادی خواهرش بالاخره میتونس اندازه گاوه بشه. + نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 16:18 توسط پابرهنه |
پیری، بیماری ،درد و دلمردگی چنان مرا فرا گرفته بود که خدا داند، که تنها امیدم فقط او (خدا)بود. با دستی کوچک و سرد در حالیکه به خود می لرزید و از مردم کمکی نا چیز می خواست. او را صدا زدم به سمتم آمد ،گفتم مادرو پدرت کجایند ؟ گفت: پدرم از دنیا رفته ومادری بیمار دارم . به او گفتم ای زیبارو آنچه زیباست چنین نکند تو اگر سالی بزرگتر بودی از دست گرگان (آدم ناپاک) به سلامت ره منزل نمیگرفتی. گريست و گفت ناچارم ،شب را با نانی خالی سر میکنیم و برای خوردن چیزی نداریم من آنچه چه خدا روزیم کرده بود به او دادم، گفتم مراقب خود باشد و وقتي با دست خالي به خانه بازگشتم از این کار پشیمان نبودم اما آن شب بعد از عمری زندگانی در پیری آموختم آنکه دل نیازمندی شاد کند اول خدا را شاد کرده و مزد کار خود را گیرد . + نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 16:6 توسط پابرهنه |
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ روزی، مرد درستکاری به آن شهر آمد. او شبها به جای دزدی شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و رمان می خواند. دزدها که میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند، راهشان را کج میکردند و میرفتند. به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار که دیگر چیزی نداشت دستبرد می زدند دست خالی به خانه باز می گشتند و هر روز فقیرتر می شدند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که عده ای ثروتمندتر و بقیه فقیرتر شوند. آنهایی که در شهر وضعشان خوب شده بود به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، اما متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد برای این کار به عده ای از فقیرها پول می دادند که شبها به جای آنها به دزدی بروند. اما باز پولدارها پولشان بیشتر شد و فقرا فقیرتر. سال ها بعد از آمدن آن مرد درستکار دیگر مردم سخنی از دزدی نمی زدند بلکه حالا دیگر فقط سخن از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد. + نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 20:52 توسط پابرهنه |
تو کتاب نان و شراب نوشته ایزیستیا سیلونه حاکم وقت ایتالیا که برای دادن امید واهی به مردم و سرپوش گذاشتن بر گرانی و سوءمدیریت ها وعده می ده که با حمله به آمریکا و تصرف این کشور ثروتمند تمام مشکلات حل می شه و مردم هم در خیال خودشون آمریکا رو تصرف کرده و شروع به تقسیم غنایم می کنند در دیالوگی مضحک پدری به پسرش که قرار بره و آمریکا رو فتح کنه آدرس یه مغازه تو نیویورک رو می ده که پوتین های خوبی می فروشه و توصیه می کنه که دو جفت براش پوتین پنجه پهن بخره. پترو اسپینا - شخصیت مبارز داستان - سردرگم می مونه که چه جوری به مردم بگه این نمایش تنها برای گول زدن مردمه نه چیز دیگه ای! و ایتالیا هرگز توانایی تصرف کشور پهناور و ثروتمندی مثل آمریکا رو نداره. + نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 13:26 توسط پابرهنه |
... این بخش رو تو تابناک دیدم. + نوشته شده در شنبه 8 تیر1387 12:44 توسط پابرهنه |
چشاش پر بود و آروم و قرار نداشت. تا به حال این طوری ندیده بودمش بهش گفتم چی شده ؟ چرا این طور شدی ؟ گفت صبح با صدای پرنده ای بیدار شدم که انگار بهم می گفت "فرصت نداری" ، "فرصت نداری" ، "فرصت نداری" از اون وقت تا حالا دارم فک می کنم که تو این فرصت کم چی کار کنم! + نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 15:53 توسط پابرهنه |
... ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد، سرپرست گروه ، دیوانه وار فریاد زد: بیایید، زود بیایید! یک بچه اینجا است. بچه زنده است. وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت دختر سه - چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد.نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. او در خواب شیرینش نمی دانست چه فاجعه ای وطنش را ویران کرده و مادرش هنگام حفاظت از جگرگوشه خود قربانی شده است. مردم وقتی بچه را بغل کردند، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد: عزیزم، اگر زنده ماندی، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت داشت. ... + نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 19:11 توسط پابرهنه |
حکایت ما آدم ها و دغدغه هایمان در دنیا حکایت آن گربه هایی ست که صاحبخانه آنها را در یک گونی ریخته بود و برای سربه نیست کردن می برد و آنها داخل گونی بر سر جایشان باهم دعوا می کردند. + نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387 17:5 توسط پابرهنه |
اونا قبلا تو بوتیک باهم آشنا شدند. و خیلی به هم شبیه بودند خیلی همدیگه رو دوس داشتند باهم تو یه قفسه زندگی می کردند. وقتی از هم جدا شدن به آینده امیدوار بودن. واسه همینم، خودشونو به همه خوب نشون می دادن. پ.ن: اينو تو وبلاگ قبليم در تاريخ 26 مهر 82 نوشته بودم. يادش به خير!!! + نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385 14:1 توسط پابرهنه |
یه بز و یه گوسفند مسابقه بدنسازی گذاشته بودن و براشون برد خیلی مهم بود. اونا به سختی برای رسیدن به موفقیت تلاش می کردن. اما این قصاب بود که بی هیچ تلاشی با نگاهی به چاقوی قصابیش به این مسابقه مضحک می خندید. چرا که برنده اصلی او بود. + نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385 6:3 توسط پابرهنه |
نگاهش خیلی خسته اس. لاغر و پیر شده تو نگاش می تونم بخونم که از این روند خیلی خسته اس و به دنبال یکی که نجاتش بده می گرده اما متاسفانه من شاید بتونم از قفس درش بیارم که خودشم می تونه اما اون آزاد نمی شه . این کار بیهوده اس. قبلن هم این کارو تجربه کرده ولی هیچ نتیجه ای نداشت دوباره اسیر شده متاسفانه اون اربابشو دوس داره و ناامید از رهایی از این عشق مصیبت بار و خانمانسوزه پ.ن: باورش سخته که «در نومیدی بسی امید است / پایان شب سیه سپید است.» + نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385 15:17 توسط پابرهنه |
قلبشو نشون داد که چاک چاک بود
- این چاک علاقه شدیدی بود که به خواهرم داشتم ولی اون هیچ وقت نفهمید. ...و هزاران چاک دیگری که در قلبش بود نفهمیدم تو افق دوردست به چی نگاه می کرد که اشک دور چشماش حلقه زد. گفتم آخه عزیزم تو اگه این طوری زندگی کنی که ضرر می کنی؟ + نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385 14:1 توسط پابرهنه |
روزی روزگاری مردمی به انتظار ظهور یک قهرمان نشسته بودند قهرمانی به میان آنها آمد و به آنها آموخت که دوره ی دست روی دست گذاشتن و به انتظار منجی نشستن تمام شده است و باید خود برای نجات خود کوشید. نتیجه: وقتی بهترین علمو هم دست یه مشت آدم کم عقل بدی بلای جونشون می شه. + نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1384 15:49 توسط پابرهنه |
|