تبليغاتX
پابرهنه

پابرهنه

می گن هر چیزی در طبیعت قراره آدمو یاد چیزی بندازه

به این خونه عنکبوت که نگاه می کنید یاد چی می افتید؟

من یاد دنیایی می افتم که با سختی براش دارم تلاش می کنم اما خیلی لرزان تر و از بین رفتنی تر از این خونه اس.

تصورشو بکن چقد تلاش می کنیم به جسم خودمون برسیم. خوب بخوریم، خوب بپوشیم و زیبا جلوه کنیم. اما فک کردید به این که ممکنه با یه اتفاق کوچولو این جسمی که انقد دوستش داریم در عرض چند ساعت به یک لاشه بوگندو تبدیل بشه که برای محوش باید زیر خروارها خاک پنهان بشه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387 19:54 توسط پابرهنه |


شنیدم احمدی نژاد تو یکی از مصاحبه هاش در برابر سوال های خبرنگاران درباره عوض کردن استانداران و برکناری وزرا خودشو به یک مربی فوتبال تشبیه کرده که می تونه با جابه جا کردن بازیکنان تیم خودشو مدیریت کنه.

دقت که کردم دیدم علی دایی که الان سرمربی تیم ملیمونه چقد شبیه رییس جمهور رفتار می کنه هر دوشون بدون این که دلیل منطقی برای تغییر داشته باشن می تونن عده ای رو به ترکیب زیردستشون راه نمی دن عده ای رو بدون دلیل بیرون می ریزن و لابد دلیل پیروزی و شکست تیمهاشون هم به گردن اونها نخواهد افتاد.

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 18:41 توسط پابرهنه |


برای نجات یک کشور، آیا مردم اون کاری از دستشون بر می آد؟

چرا این قدر ناتوان شدن؟

+ نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387 17:18 توسط پابرهنه |


مدتیه به این مساله فک می کنم که چرا ما مث اروپایی ها دو هزار سال پیش چیزی شبیه المپیک برگزار نمی کردیم؟

کسی چیزی در این باره می دونه؟

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 14:55 توسط پابرهنه |


تمدن ایرانی ها برج و بارویی مثل اهرام مصر و یا کلیساهای باشکوه روم رو نداره که بهش افتخار کنیم. شاید فقط یه تخت جمشید باشد که اونم چیزی ازش نمونده.
ایرانی ها سالن های نمایش با قدمت چند هزار سال مثل روم ها ندارند ایرانی ها پایه گذار المپیک و از این کارها نبودند.
پس تمدن ایران چه شکوهی داشته که الان باید بهش افتخار کنیم؟

پ.ن: قصدم از این پست این نیست که تمدن ایرانیان رو زیر سوال ببرم اما احساس می کنم تمدن ایرانی شکل و فرمت دیگه ای داشته که هنوز نتونستیم اونو واکاوی کنیم.
شاید این شعر فردوسی بهمون کمک کنه:
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از گردش آفتاب

برآوردم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 11:49 توسط پابرهنه |


بچه که بودم فک می کردم وقتی بزرگ بشم جهان دگرگون می شه خیال می کردم دنیا آبستن حوادث بسیاری است که به زودی و مقارن با بزرگ شدن من اتفاق خواهد افتاد. تو خیالم این قابل قبول نبود که "انسان در زندگی با محدودیت هایی مواجه است که بین خیال و واقعیت او فاصله می اندازد "

یه روز تو مجله دانستنی ها نقاشی هایی از اتومبیل های آینده گذاشته بود و من تو خیالم برای خودم از اونا انتخاب می کردم و یک درصد هم احتمال نمی دادم که اونا فقط خیال باشن و دنیای واقعی اصن رنگ اون ماشینا رو هم به خودش نبینه. حالا تازه اگه واقعیت پیدا کنه که امثال من رنگ اونو نمی بینن.

اون زمون هنوز نمی دونستم ما کشوری جهان سومی هستیم و ...

الان دارم به اون خیالات فک می کنم و به این که چی فک می کردیم و چی شد!

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 15:54 توسط پابرهنه |


زمستون وقتی قشنگه که بدونی بعدش بهاری هم هست اما خزون اون دیگه هیچ بهاری نداره!

وقتی به پیرمرد نگاه می کنی هیچ چیزی ازش نمونده
افقی تیره و تار در برابرش و دنیایی از امید و آرزو و لذت که همه بر باد رفته
امیدی نیست ، رمقی هم نمونده.
فقط یه چیز اونو خلاص می کنه
"مرگ"
تازه اونم مبهم و وهم انگیزه

اون هیچ کدام از نمادهای زندگی مادی رو نداره.
نه میلی به دوست داشتن، نه دوست داشته شدن
میل به کمال گرایی، نگاه به افق های بلند و نه حتی میلی به زیبا بودن، همه تو وجودش مردن!
سر و وضعی واسش نمونده که بهش برسه
امیال دنیوی هم براش دیگه معنی نداره
نه خوردن و نه میلی به شهوت و نه میلی به قدرت
هیچ چیز!

به خودم میگم اگه زنده موندیم و یه روزی بهمون گذشت که تمام چیزایی که براشون الان داریم تلاش می کنیم پوچ شده باشه. او وقت چه کنیم که پوچ نشیم؟ چه جوری به خودمون بقبولونیم که تلاش هامون بی معنی نبود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 14:12 توسط پابرهنه |


منو ببر به اونجا که
واسه صبح دل انگیزش
شب از عشق لبریزش
تابستون تب آلودش
پاییز غم انگیزش
دلم تنگه
دلم تنگه

واسه گل های صحراییش
طبیعت تماشاییش
واسه اشکا و لبخنداش
واسه زشتی و زیباییش
دلم تنگه
دلم تنگه

منو ببر به اونجا که
توی کویر خشکیده اش
داره بارون می آد نم نم
کبوترای تازه نفس
خسته از حصار و قفس
دارن عاشق می شن کم کم
دلم تنگه
دلم تنگه


پ.ن: امروز هیجدهم تیر است و فضا سنگین تر از همیشه

+ نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387 16:43 توسط پابرهنه |


امروز صب وقتی تو کوچه مون راه می رفتم یه گربه دیدم که از جوب آب می خورد به خودم گفتم گربه ها چقد بدبختن که باید از جوب آب بخورن و از آشغالا غذا گیر بیارن

و ما چقد خوشبختیم که خدا ما رو گربه نیافرید.

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 15:8 توسط پابرهنه |


به نظرم يكي از عوامل موفقيت آدما اين باشه كه در عين فك كردن به دنياي خودشون متوجه اين قضيه باشن كه دنياهاي متفاوتي در اطرافمون وجود داره كه شايد از دركشون غافل باشيم.

شايد آدماي سالم ندونن خيلي چيزا تو دنياشون به سادگي وجود دارد كه تو بعضي از دنياها خيلي كمرنگه

اين كودك خيلي زيبا سرطانيه. نمي تونيد تصور كنيد كه سلامتي چه گوهر نادري تو دنياي اين انسانه.

دنياي اين آدما هم يه جوره. اينايي كه تو اين بيغوله هاي كثيف كارهاي كثيف‌تر مي كنن تو دنياشون همه نفهمن كه اونا رو ناهنجاري فرض مي كنن. شايد پهلواني براي اينا سرفصلي باشه كه تو دنياشون بهش پرداخته نشده.

دنياي اطرافيان اينا - فرزندان يا پدر و مادر و خواهر و برادر - هم واسه خودش دنياييه. دنيايي كه شايد تو افقش خورشيد اميد و آرزو خيلي كم نور و سرده.

دنياي ما آدما خيلي متفاوت و غم انگيزه.
تصور دنيايي پاك و به دور از هر پلشتي شايد فقط يه روياي موهوم باشه.

خيلي دوس داشتم عكس يه عروسي و شادماني هم بذارم تا نشون بدم آدما يه وقتايي پس از غوطه خوردن تو غصه هاشون به خشكي خيلي كوچك شادماني هم سركي مي كشن.

خدا!
خدا كانون آرامش براي تمام انسان‌هاي ناآرام مي تونه باشه اونجا كه مرگ به انتظار آدما نشسته براي بعضي ساحل آرامش و براي بعضي نقطه پاياني بر روزگار خوش دنيايي زيستنه. اما به نظرم مرگ براي خيلي‌ها شكستن حصار زندگي دردناك و شيرين‌تر از هر عسله.

+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386 19:29 توسط پابرهنه |


تو حلقه بچه های فامیل اگه یه کولی کف دستامونو می خوند و پیش بینی می کرد که من از همه بیشتر سفر خواهم رفت. و بهترین غذاها را می خورم و کارمم از همه راحت تر خواهد بود. شاید همه فک می کردن در آینده از همه پولدارتر خواهم شد.

اما من واقعا از همه پولدارتر نشده ام. شاید از همه کم پول تر باشم اما به نظرم اگه مبنای ثروت پول نباشه ثروت های خیلی خوبی دارم.

من در آستانه ورود به کاخ بزرگی از مفاهیم بکر و زیبا هستم و در اوج لذت! 

+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385 13:37 توسط پابرهنه |


آدما رو مي شه تو نوع استفاده از وقت بيكاريشون شناخت. تو وقت بيكاري. يكي كتاب مي خونه يكي قرآن يكي ورق بازي مي كنه يكي مي خوابه و بدين ترتيب معلوم مي شه كه آدما تو وقت كارشون انتظار دارن كه پس از رهايي چي كار كنن.
پ.ن: هيچ ربطي نداره ولي اصن خوب نيس

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385 15:4 توسط پابرهنه |


آهان!
همین جا. دقیقا همین جا شما در ۱۰ قدمی فاجعه ایستاده اید. از اونجایی که می دونم همه تون از تحول خوشتون می آد بذارید به سمت فاجعه قدم برداریم.

اینجا ایران است.
قدم اول اینه که حاکمیت از صد سال پیش یه حساب بانکی بی کران به نام نفت دارد
دوم این که حاکمیت به دلیل داشتن جیب پرپول به مردم نیازی ندارد
سوم حاکمیت متشکل از انسان هایی است که قدرت را دوست دارند
چهارم حاکمیت تا اطلاع ثانوی در هیچ حوزه ای رقیب نمی پذیرد.
پنجم مردم چون می خواهند پولدار شوند و کلا یه چیزی بشوند رقیب حاکمیت هستند.
ششم مردم عقب مانده اند چون حاکمیت نمی گذارد رقیب قدرت بگیرد.
هفتم مردم یا انسان حاکمیتند که جیب پرپول دارد یا انسان بیرون از حاکمیت هستند که جیب هایشان چون رقیب جیب دولت است باید خالی بماند
هشتم ما طبقه متوسط نداریم و مردم یا گیر مصیبت های مالی هستند و یا در حاکمیت هستند.
نهم آن که تغییر می خواهد جیب هایش خالی است و نه زور و نه حال چنین کاری را دارد در ضمن به دلیل کار در سه شیفت وقت هم ندارد و آن که زور و پول دارد تغییر نمی خواهد

دهم ... یازدهم .... دوازدهم

این جا ایران است
تا کی؟

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385 19:39 توسط پابرهنه |


یکی از ریاضی دانان بزرگ جهان مبحثی از ریاضیات رو باز کرد که بعد از اون کسی نتونست تو اون عرصه نکته قابل توجهی عرضه کنه. جالبه که این دانشمند بزرگ تو سنین خیلی پایین جوانی یعنی در اوایل دهه سوم زندگیش از دنیا رفت و از اون جالب تر این که این آقای دانشمند در یک دوئل بر سر یک معشوقه جان باخت.

داشتم فک می کردم خداوند انسان رو برای علم آموزی صرف نیافریده گو این که اگه این طور بود این آقا این قد باید حساب کتاب سرش می شد که لازم نیست به خاطر یه دختر نبوغ دست به دوئل بزنه.

آدما برای چیز دیگه ای آفریده شدن و توصیف این نکته بس شنیدنیست.

+ نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385 0:8 توسط پابرهنه |


می بینم که ته این دره لجنه ها!
اما چیه که منو به سمت اون جذب می کنه.
همچین که افسار وجودم از دست رها می شه راه رو کج می کنه به طرف ته دره.
شاید جاذبه این زمین لعنتیه که دردسرسازه

آره زمین!
این زمین لعنتی و هر چیزی که توشه.
منو چسبونده به خاک تیره.
هر چی می کنم نمی تونم بپرم

پ.ن: ماه رمضون تموم شد و من هنوز سرور عید فطرو داشتم که دلم واسه هوای ماه رمضون تنگ شد هوایی که مولکولای هواش انگار خدایی ترن.

+ نوشته شده در سه شنبه 2 آبان1385 19:18 توسط پابرهنه |


می گفت:واسه آدم فهم مهمه و پیشرفتهای علمی و تکنولوژیکی در این زمینه کمکی به آدم نمی کنه

چه فرقی می کنه که یه مسیر تو یه ساعت طی بشه یا تو یه سال؟
یا آدمی که بلند ترین آدم و برج و کوه رو می شناسه و یا دیده با اونی که اینا رو نمی دونه چه فرقی باهم دارن؟
تکنولوژی آیا تونسته اخلاقیات رو در جامعه ارتقا ببخشه؟
چقد فناوری ها توانستند انسانیت جوامعو تقویت کنن؟

من با تکنولوژی مخالف نیستم اما احساس می کنم اهمیتش کمتر از بعضی چیزای دیگه اس.

به قول یه بزرگی که نقل به این مضمون می گفت:
مهم اینه که این موجود دو پا آدم بشه و الا تو هواپیما سوار بشه یا رو خر سوار شه خیلی مهم نیست.

+ نوشته شده در جمعه 28 مهر1385 0:55 توسط پابرهنه |


تو حیاط اداره مون یه چاه کندن به عمق حدودا ۲۰ متر.
امروز داشتم فک می کردم خاک هایی که از عمق ۲۰ متری بیرون می آن آخرین باری که خورشیدو دیده بودن کی بود؟ اصن تا به حال با این موجود صبور، نجیب و نورانی رو به رو شده بودن؟ شاید خاکی بودن که صدها و یا هزاران سال پیش رو سطح زمین و یا ذرات معلق وسط یه دریا بودن و پس از مدفون شدن، آرزوی دیدن دوباره خورشیدو داشتن.

به نظرم رسید که آرزو هرچی که باشه اگه واقعا آرزو باشه یه روز برآورده می شه.

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مهر1385 20:33 توسط پابرهنه |


ما ها تو یک دنیای مادی هستیم اما با معانی زندگی می کنیم. این نکته ممکنه ساده به نظر برسه ولی واقعا این طور نیست.

ما با هر چیز مادی و حتی خیلی ساده ارتباطی کاملا براساس معنا و به نوعی فارغ از مادیت ماده برقرار می کنیم.

مثال: «کفش»
بچه که بودم زیبایی کفش برام مهم بودم نوجوان که شدم دوس داشتم کفشی بپوشم که کسی نداشته باشه. جوون که شدم زیبا شدن با کفش برام مهم بود سنم که بالاتر رفت با دوام و راحت بودنش برام مهم شد سنم که بالاتر رفت هیچ چیزی از کفش برام مهم نبود مهم این بود که بتونم راه برم.

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مهر1385 23:14 توسط پابرهنه |


تكرار بعضي امور به مدت زياد ما رو به اشتباه انداخته كه اونا اموري هميشگي‌اند. اما اين تصور وحشتناكه. چون يه دفه ديگه تكرار نمي شن. مث اين كه خيال مي كنيم بعد از روز، شبه و بعداز هر شب يه روز. ولي يه وقتي مي رسه كه شب يا روزمون ديگه تكرار نمي شه. يا ديدن هر روزه‌ي يه دوست. تصورش هم ضعف آوره.

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1384 17:58 توسط پابرهنه |


+ نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1384 17:16 توسط پابرهنه |


بيچاره سلول‌هاي بدن كه وقت مفارقت روح تمام زحماتشون در سرپا نگه داشتن موجود بر باد مي ره و به صورت دسته جمعي مي ميرن. البته بعضي مي گن اونا تو اين اتفاق مقصرن. در اين صورت اونا هدفشون از بيرون كردن روح مردن نبود.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1384 18:53 توسط پابرهنه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

یک گزارش تکان دهنده
گروه خبري ايرسا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384


آرشیو موضوعی

دلتنگي ها
اجتماعي
شبيه داستان
شاید بی ربط
شبیه فلسفه و تحلیل
سوال
تراوشات ذهن
شعر


پیوندها

ثنا
يامور
پادبير
واگويه
هستي
دولتمند
آواز بلند
گزارش
چاي تلخ
ببين و برو
شهر سايه
محمد تاجيك
هستيا من
شكلات تلخ
سياه مشق
حيات خلوت
دفتر خاطرات
نان سال‌هاي جواني
آني شرلي و كرگدن
مطالعات رسانه‌اي
ايستگاه اتوبوس
انگشتان جوهري
فصل پنجم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin