|
پیرمرد آبله رو، صبور و آروم واساده بود و اطرافش همه گريه مي كردن! صحنهي عجيبي بود. اول صبی جوونش وقتی داشته می اومده خونه خوابش برده بود و کوبیده بود به ماشین روبه رویی و جادرجا مرده بود. اینایی که گفتم یکی از غصه هاش بود. همون وقتا بود که بانكم به خاطر بدهي می خواس خونشونو بفروشه!! از اون ور شرداری مغازشو پلم کرده بود اما بازم اون مث كوه صبور و آروم واساده بود. تا غروب كه رفتن جسد جوونشون رو خاك كردن و برگشتن. نزديكاي غروب رف كه يه كم استراحت كنه. چن دیقه نگذشته بود كه يكي اومد تو گوش برادرا يه چيز پچ پچ كرد و اونا هم هراسون رفتن پيش پيرمرده. زيربغلهاشو گرفته بودن و اووردنش. تو اون چن دقه انقد گريه كرده بود كه تمام صورتش خيس بود و نمي تونست حرف بزنه. به زور و در حين ناله تمام مصائبي كه از بچگي سرش اومده بودو شماره كرد و در آخر گفت كه يه شب خواب ديده بود كه بهش يه جوبو نشون دادن و ازش می خوان که بپره ولی اون با این که ترسیده بوده وقتی می پره احساس راحتي زيادي می کنه. علتو می پرسه که می گن "تموم شد و تو مردي!!" اینو از وبلاگ قبلیم برداشتم البته اصلاح شده. + نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 16:59 توسط پابرهنه |
|