<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پابرهنه</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 13 Aug 2008 10:48:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خل بازي</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-346.aspx</link>
<description>داشتم فک می کردم اگه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه روز یه دکتری وقتی داشت از ميكروسكوپ الكتروني يه دسته سلول رونگاه مي كرد و ديد كه يكي از سلول ها براش شكلك در مي آره چه اتفاقي افتاده؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 10:48:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=346</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-346.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنر نوشتن</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-345.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000066&gt;مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: &lt;BR&gt; امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!! &lt;BR&gt;     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. &lt;BR&gt;حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 12:53:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=345</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-345.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگه بیل گیتس در ایران متولد شده بود</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>داشتم فک می کردم اگه نابغه ای مثل بیل گیتس در ایران متولد شده بود احتمالا یه جوون آس و پاس بود که تو خیابونا داشت مسافرکشی می کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون به محض ساختن اولین نرم افزار اونو هک می کردن و با یک دهم قیمت می فروختنش. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 11 Aug 2008 10:43:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=344</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوهنورد و اعتماد به خدا</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-343.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=fa&gt;داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.&lt;BR&gt;ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.&lt;BR&gt;همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و در حالي که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.&lt;BR&gt;همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند. &lt;BR&gt;خدایا کمکم کن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی ؟&lt;BR&gt;ای خدا نجاتم بده.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صدا ادامه داد : واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟&lt;BR&gt;البته که باور دارم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صدا همچنان كوهنورد را همراهي ميكرد : اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.&lt;BR&gt;گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 11:51:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=343</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-343.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آهوی وحشی</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-342.aspx</link>
<description>درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد&lt;BR&gt;اندیشه آمرزش و پروای ثوابت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای طایر قدسی که کشد بند نقابت&lt;BR&gt;وی آهوی وحشی که دهد دانه و آبت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: مدتیه که خودم و خودش باهام قهرند و مدتهاست که به مسایل مهم فک نمی کنم. این آزارم می ده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Aug 2008 08:40:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=342</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-342.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبیه اقیانوس</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-341.aspx</link>
<description>بعضی آدما از نظر رفتار شبیه اقیانوس هستند به عبارتی اونا خیلی آرومند و کمتر عصبانیت خودشونو نشون می دن اما اگه عصبانی بشن هم دیگه چیزی جلودارشون نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا این رفتار درسته؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 11:09:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=341</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-341.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كار سخت</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-340.aspx</link>
<description>سخته به يه عاشق بگي كه اميدي به وصال نداشته باشه</description>
<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 13:53:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=340</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-340.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه مون داریم می گندیم</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-339.aspx</link>
<description>امروز از اون روزاست که خیلی به این مساله فک می کنم که:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ما به طرز فجیعی داریم می گندیم مگه این که &lt;BR&gt;خدا به دادمون برسه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 14:41:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=339</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-339.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمونه</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-338.aspx</link>
<description>هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد&lt;BR&gt;هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم&lt;BR&gt;طوق زرین همه بر گردن خر می بینم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 14:25:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=338</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-338.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ارزش خوب ماندن</title>
<link>http://paberehne.blogfa.com/post-337.aspx</link>
<description>با این که هیچ تخصصی نداشت ولی مدیر شرکت قبولش کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی از مدیر سوال کردم چرا این کارو کرد گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«اون تو محله ای بزرگ شده که همه دزد و قاچاقچی می شن همین که اون می خواد طور دیگه ای زندگی کنه و تصمیم گرفته خوب بمونه برام کافیه»&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Jul 2008 10:09:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paberehne&amp;postid=337</comments>
<dc:creator>paberehne</dc:creator>
<guid>http://paberehne.blogfa.com/post-337.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
